بر كرانه ي ساحل
- كناره ي من ـ
گيسوان تو
امتداد موج هايي بود
كه باد مي آورد
و من
جزيره اي تنها
ميان دو دريا
پر از پرندگان مهاجر
درخت سپرده به باد و
زمين سپرده به تو.

جادو گران
در گوی های شیشه ای
شکارچیان
در جنگل ها
قمار بازان
در تاس ها
بیهوده دنبال تو می گردند
تو در قلب منی
تو در قلب منی
تو در قلب منی
چون مه برتمام من نشستی
فرورفتی بر ثانیه های نبضم
هروقت گریه می کنی
مرا باران می گیرد.
دستان من نمی توانند
نه،نمی توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند.
تو
به سهم خود فکر می کنی
من
به سهم تو.
گروس عبدالملکیان

دریا بالا آمد
آنقدر که
در قاب پنجره جای گرفت
نمی دانم
شاید هم پنجره بالا رفت
تا دریا را
به من نشان دهد
بالاخره
از این اتفاق ها می افتد
وقتی که تو باشی.
حالا که نیستی
من به پرندگان حق می دهم
که نخوانند
همینطور به خورشید
که مضحک و منگ
مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد…
رسول یونان
از انتهای خیالت....تا هر کجا که بروی....
باز هم
به هم
می رسیم
زمین بیهوده گرد نیست!
زندگی در اعماق امن است
اما زیبا نیست!
ماهیانی كه در اعماق زندگی میكنند
صید نمیشوند
اما طلوع آفتاب را هم نمیبینند
كشتیها را نمیبینند
حالا اسبی زیبا
پا به دریا می گذارد
او را نیز نخواهند دید
بله، زندگی در اعماق غمانگیز است
هی کایابای
عقاب خانگی همسایه!
زندگی در اعماق عادت ها
هیچ فرقی با مرگ ندارد
تو مرده ای
فقط معنای مرگ را نمی دانی

آمدنت چیزی نمی خواهد
که دریغش می کنی؛
….
تنها سه نت کافی است
و بعد از آن
تو از راه ” می ر سی “
کارما